خانه دوست

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم 
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟ "

فریدون  مشیری

  
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸


آری، آری، زندگی زیباست

آری، آری، زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

زندگی را شعله باید برفروزنده

شعله ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده آزاده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش...

سربلند و سبزباش، ای جنگل انسان

زندگانی شعله می خواهد

«سیاوش کسرایی»

  
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :زندگی


چند عکس از غروب آقتاب کنار Swan River

روی عکس ها Click کنین برای تصویر بزرگتر

DSC05052.jpg (204 KB) DSC05064.jpg (222 KB) DSC05066.jpg (207 KB)

  
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :غروب و تگ های این مطلب :پرت و تگ های این مطلب :استرالیای غربی